تنها آرزوی من


 
گاه آرزو می کنم ، تو چند لحظه ای خودت را جای من بگذاری…ومن باشی، دلت ، دل

من باشد، چشمانت ، چشمان من باشد، روحت ، روح من باشد ، تمام وجودت برای

من باشد…

آنگاه خواهی دید من چقدر برای رسیدن به تو بی قرار بودم...و هنوز هم...

آنگاه خواهی دید چقدر شبها  و روزها از دوری تو اشک می ریزم…

آنگاه احساس خواهی کرد من چقدر تو را دوست دارم…

و احساس خواهی کرد عشقی را که تمام وجودم را فرا گرفته و به من وابسته شده

است!…

کاش این آرزو تبدیل به حقیقت می شد تا تو مرا باور می کردی...


باور داشته باشی که دوستت دارم…باور داشته باشی که عاشق تو هستم!…

من رفتم فقط چون تو خواستی هرگز این رو فراموش نکن...

شنیدن صدات شده آرزویی محال برام اما خاطره من نمی خواد پس هر چی که تو بخوای...

اما وقتی می نویسم سبک میشم...


 

نوشته شده توسط مهرداد در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 ساعت 21:45 موضوع | لینک ثابت