بی اشک چشمان تو نا تمام است ، و نمناکی جنگل نا رساست
دستانت را می گشایی گره ی تاریکی می گشاید
لبخند می زنی ،رشته ی رمز می لرزد
می نگری ، زسایی چشمانت حیران می کند
بیا با جاده پیوستگی برویم...
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خللوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
نوشته شده توسط مهرداد در پنجشنبه هفتم دی 1385 ساعت 19:36 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

** عشق عشق مي آفريند
عشق زندگي مي بخشد
زندگي رنج به همراه دارد
رنج دلشوره مي آفريند
دلشوره جرات مي بخشد
جرات اعتماد به همراه دارد
اعتماد اميد مي آفريند
اميد زندگي مي بخشد
زندگي عشق مي آفريند
عشق عشق مي آفريند
سلام
از همه خواهش می کنم به من در این وبلاگ کمک کنن
اگه مطلبی خواستین توش بنویسین به آدرس ایمیلم بفرستید تا من به نام خودتون توش بنویسم
در ضمن اگر سوالی داشتن بپرسین تا من براتون جواب بدم
من منتظره ایمیل ها و نظرات قشنگتون هستم
پس منتظرم نزارین
دوستتون دارم
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY