با سلام به تمام خستگان به تمام درمانده گان به تمام عاشقانی که از عشقشون دورند
اومدم دباره اومدم . اما چه امدنی ای کاس مرده بودم دیگه نمی نوشتم ای کاش می تونستم خودم خلاص کنم ولی چه کنم امید دارم امید به بازگشت
اومدم بعد از مدت ها اما بدون یکتا آره بدون یکتا بدون کسی که قول همراهی داده بود ؟ خیلی این وبلاگ و دوست داشت ولی رفت همش تو یک ساعت اتفاق افتاد لعنت به تاریخ ۶/۱۰/۸۶
شاید تقصیر من بود نه شاید نه حتما تقصیر من بود
پر توقع شده بودم ؟ مغرور بودم ؟ اونم بود از اون موقع که تو اون شرکت لعنتی استخدام شد عوض شد ؟ ای کاش نمی رفت ای کاش میموندی ؟
هیچ کس برام تو نمی شی . هیچ کس
یکتا منتظرتم حتی اگه نیایی

با رفتنت نابود شدم
بیا برگرد تا خونه از عادت سیر نشده
نوشته شده توسط مهرداد در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 ساعت 15:37 موضوع | لینک ثابت
از ياد خواهي برد ، ميدانم ...
و من از ديدگان سرد تو يك روز مي خوانم سرود تلخ وغمگين خداحافظ ...
مرا از ياد خواهي برد و از يادم نخواهي رفت ...
وچشمان تو هر شب آسمان تيره احساس من را نور مي پاشد ...
و من با خاطراتت زنده خواهم بود ...
چه غمگينم از اين رفتن و از اين روزهاي سرد تنهايي چه بيزارم ...
مرا از ياد خواهي برد، مي دانم ... و مي داني كه از يادم نخواهي رفت...
یاد داری که به من می گفتی هیچ کس...
حتی تو ...
من سخن های تو باور کردم
و اما تو....

نوشته شده توسط مهرداد در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 ساعت 11:35 موضوع | لینک ثابت

آتش پرسيدم محبت يعني چي ؟ گفت: "از من سوزانتره".
از گل پرسيدم محبت يعني چي ؟ گفت: "از من زيباتره".
از شمع پرسيدم محبت يعني چي ؟ گفت: "از من عاشقانه تره".
از خود محبت پرسيدم تو چيستي؟
گفت: "من نگاهي بيش نيستم ..." ![]()

در کودکی آموخته بودم دیگران را دوست داشته باشم
عشق بورزم و در کارها مددرسانشان باشم.
آموخته بودم امید داشته باشم ، امید به زندگی
امید به آینده و ... بزرگ شدم ، کم کم شاهد حقایقی بودم
که نیاموخته بودم. دیگران را دوست داشتم
در همه مواقع، اما دوستم داشتند در مواقع احتیاج...
در انجام کارها یاری شان می دادم
اما در مواقع احتیاج دست رد به سینه ام می گذاشتند...
صداقت و یکرنگی را هدیه کردم، اما دروغ و دورنگی پاسخم بود
مرا صد بار اگر از خود برانی دوستت دارم
به زندان خیانت هم کشانی دوستت دارم
به جرم عشق تو صد زخم کاری در بدن دارم
جگر سهل است اگر خون هم فشانی دوستت

دیگه هیچ انگیزه ای نداشتم نه برای موندن
نه برای رفتن نه خندیدن و نه زندگی ...
اما تو گفتی باید همیشه امید داشت
و من به حرفت گوش کردم
حالا یه امید برای زنده بودن
دارم و اون گرفتن انتقام از توست

تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ...
تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ...
تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ...
تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ...
تنهايي را دوست دارم زيرا... در کلبه تنهايي هايم
در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد !

دنيا دو روز است يک روز با تو يک روز بر عليه تو ...........
روزي که با تو ست مغرور نشو ....
روزي که بر عليه توست ما يوس نشو
شیشه ها چه سردشان بود پشت
قاب پنجره های برف و دلتنگ برای تو برای آه گرم
تو و آن سرپنجه تا بر تن غبار گرفته شان
یادگار بنویسی و زود پک کنی افسوس پشت
پنجره ها جای چشمانت چه خالی است
اينجا همه جايش تاريك است............... و اين بي انصافي ست!
******************************************
مدعى گو كم كن اين افسانه را
پند بى حاصل مده ديوانه را
كار عاقل رازها بنهفتن است
كار ديوانه پريشان گفتن است
خشت بر دريا زدن بى حاصل است
مشت بر سندان نه كار عاقل است
گوش عشق آرى زبان خواهد زعشق
فهم عشق آرى بيان خواهد ز عشق
با زبان ديگر اين آواز نيست
گوش ديگر محرم اين راز نيست
ديگر اينجا گفتگو را راه نيست
پرده افكندند و كس آگاه نيست

پرسيدم: چرا دوستم داري؟
توي چشمام نگاه كرد و هيچي نگفت.
گفتم: شايد واقعا دوستم نداره!
وقتي كه رفت فهميدم دوست داشتن دل مي خواد نه دليل!
گويند كه مكتب عشق را 10 كلاس است:
1. نگاه
2. عشق
3. مهر و محبت
4. عاطفه و احساس
5. دوستي
6. خواستن
7. بوسه
8. ازدواج
9. زندگي
10. مرگ
عشق يعني: بي تو هرگز .... پس بمان
تا سحر از عاشقي با او بخوان
عشق يعني: هرچه داري نيم كن
از برايش قلب خود تقديم كن

فاصله با آرزوهاي ما چه كرد
كاش مي شد در عاشقي هم توبه كرد
پاييز فاصله سختي ست براي تنهايي و من چه بد فراموش كرده بودم
كه بايد به تنهايي بر تنهايي ام غلبه كنم
نوشته شده توسط مهرداد در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 ساعت 15:43 موضوع | لینک ثابت

عزیزم حلقه ازاین بهتر نداشتم که به انگشتت بندازم چون جز دلم
هیچ چیز لایق دستای زیبات نیست
یکتای من
نوشته شده توسط مهرداد در جمعه هشتم تیر 1386 ساعت 19:23 موضوع | لینک ثابت

از دیار بی کسی غم بر دلم سر می زند 

عشقی از جنس صداقت همچنان در می زند

میهمانش همچنان پر شور و شر در می زند

دفتر عمرم ولی یک برگ دیگر می ز ند

عاشقان را چوب هجرت تازه و تر می زند



نوشته شده توسط مهرداد در جمعه هشتم تیر 1386 ساعت 19:16 موضوع | لینک ثابت


اگر كه عشق نباشد
اگر كه عشق نباشد
اگر كه عشق نباشد
اگر كه عشق نباشد
اگر كه عشق نباشد
اگر كه عشق نباشد
نوشته شده توسط مهرداد در جمعه هشتم تیر 1386 ساعت 19:8 موضوع | لینک ثابت

طرح چشمان قشنگت در اتاقم نقش بسته ...
شعر مي گويم به يادت در قفس غمگينو خسته ...
من چه تنها و غريبم بي تو در درياي هستي ...
ساحلم شو غرق گشتم بي تو در شبهاي مستي...

یکتای من دوستت دارم و عاشقانه می پرستمت
نوشته شده توسط مهرداد در جمعه هشتم تیر 1386 ساعت 19:3 موضوع | لینک ثابت
شب تهی از مهتاب ،
شب تهی از اختر،
ابر خاکستری بی باران پوشانده ،
اسمان را یکسر.
ابر خاکستری بی باران دلگیر است؛
و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس!
سخت دلگیرتر است.
شوق باز امدن سوی توام هست؛
ـ اما؛
تلخی سرد کدورت در تو؛
پای پوینده ی راهم بسته؛
ابر خاکستری بی باران؛
راه بر مرغ نگاهم بسته.
نوشته شده توسط مهرداد در جمعه هشتم تیر 1386 ساعت 18:54 موضوع | لینک ثابت



یاد خنده هایت گریه کردم گمانم بی نهایت گریه کردم
نوشتم روی جا پای دل تو نبودی من برایت گریه کردم

... و
دریا شدن
حس ساده ی سر انگشتانم
وقتی که باد
در گیسوان پیچ پیچ تو
موج می شود
حالا نشسته کنار سایه ات
آرام که
می خندی
درست رو در روی آ مدنت
گریه می شوم

نوشته شده توسط مهرداد در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 ساعت 22:16 موضوع | لینک ثابت
فردا اگر از راه نمی آمد![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
من تا ابد کنار تو می ماندم
من تا ابدترانه عشقم را
در آفتاب عشق تو می خواندم
در پشت شيشه های اتاق تو
آنشب نگاه سرد سياهی داشت
دالان ديدگان تو در ظلمت
گويی به عمق روح تو راهی داشت
لغزنده بود در مه آيينه
تصوير ما شکسته و بی آهنگ
موی تو رنگ ساقه گندم بود
موهای من، خميده و قيری رنگ


رازی درون سينه من می سوخت
می خواستم که با تو سخن گويد
اما صدايم از گره کوته بود
در سايه ، بوته ، هيچ نمی رويد !
ديدم آنجا نگاه خسته من پر زد
آشفته گرد پيکر من چرخيد
در چارچوب قاب طلايی رنگ
چشم مسيح بر غم من خنديد
ديدم اتاق درهم و مغشوش است
در پای من ، کتاب تو افتاده
سنجاقهای گيسوی من آنجا
بر روی تختخواب تو افتاده
از خانه بلوری ماهيها
ديگر صدای آب نمی آيد
فکر چه بود گربه پير تو
کو را به ديده خواب نمی آمد
بار دگر نگاه پريشانم
برگشت لال و خسته به سوی تو
می خواستم که با تو سخن گويد
اما خموش ماند به روی تو
آنگاه ستارگان سپيد اشک
سوسو زدند در شب مژگانم
ديدم که دستهای تو چون ابری
آمد به سوی صورت حيرانم
ديدم که بال گرم نفسهايت
ساييده شده به گردن سرد من
گويی نسيم گمشده ای پيچيد
در بوته های وحشی درد من
دستی درون سينه من می ريخت
سرب سکوت و دانه خاموشی
من خسته زين کشاکش دردآلود
رفتم به سوی شهر فراموشی
بردم ز ياد انده فردا را ![]()
![]()
گفتم : "سفر" فسانه تلخی بود
ناگه به روی زندگيم گسترد
آن لحظه طلايی عطر آلود![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط مهرداد در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 ساعت 22:1 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط مهرداد در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 ساعت 21:52 موضوع | لینک ثابت
تنها آرزوی من
گاه آرزو می کنم ، تو چند لحظه ای خودت را جای من بگذاری…ومن باشی، دلت ، دل
من باشد، چشمانت ، چشمان من باشد، روحت ، روح من باشد ، تمام وجودت برای
من باشد…
آنگاه خواهی دید من چقدر برای رسیدن به تو بی قرار بودم...و هنوز هم...
آنگاه خواهی دید چقدر شبها و روزها از دوری تو اشک می ریزم…
آنگاه احساس خواهی کرد من چقدر تو را دوست دارم…
و احساس خواهی کرد عشقی را که تمام وجودم را فرا گرفته و به من وابسته شده
است!…
کاش این آرزو تبدیل به حقیقت می شد تا تو مرا باور می کردی...
باور داشته باشی که دوستت دارم…باور داشته باشی که عاشق تو هستم!…
من رفتم فقط چون تو خواستی هرگز این رو فراموش نکن...
شنیدن صدات شده آرزویی محال برام اما خاطره من نمی خواد پس هر چی که تو بخوای...
اما وقتی می نویسم سبک میشم...
نوشته شده توسط مهرداد در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 ساعت 21:45 موضوع | لینک ثابت
دوستت دارم ، دوستت دارم
به لطافت برگ گل
به ظرافت و زيبايي گل رز ، نرگس ، مريم
به لطافت شبنم صبحگاهي ، به استقامت كوه
دوستت دارم ، دوستت دارم
به اندازه يك دنيا پر از محبت
دوستت دارم ، دوستت دارم
تا قيامت ، تا دنيا هست
تا روزي عشقت را نثارم كني
دوستت دارم ، دوستت دارم
دوستم داشته باش ،
تا ماه طلوع نکند روشنایی نمی تابد

نوشته شده توسط مهرداد در شنبه چهاردهم بهمن 1385 ساعت 17:41 موضوع | لینک ثابت
اگر میدانستی که چقدر دوستت دارم
هیچ گاه برای امدنت باران را بهانه نمی کردی رنگین کمان من .....
اگر گلی بودم شاخه ای از خود تقديمت می کردم.
اگر اشک بودم زير پاهايت می باريدم.
اگر بهار بودم شکوفه ای از عشق تقديمت مي کردم.
اگر ساز بودم آهنگ دوست داشتنی ات را برايت می زدم.
اما افسوس که : نه بارانم نه اشکم نه بهارم و نه ساز.
اما هر چه هستم و هر جا باشم با تمام وجود خواهم گفت :
دوستت دارم یکتا...

نوشته شده توسط مهرداد در شنبه چهاردهم بهمن 1385 ساعت 17:35 موضوع | لینک ثابت
امروز داشتم فکر میکردم چرا نمیشه ما رو هیچ جوری از هم جدا کرد. بعد فهمیدم چون به طور معجزه آسایی با هم آشنا شدیم، خیلی راحت به هم پیوند خوردیم، مدت زیادی رو با هم گذروندیم، توی لحظه های تلخ و شیرین زیادی پشت هم ایستادیم، لحظات عاشقانهء زیادی رو هم با هم داریم، بی نهایت به هم عشق میورزیم و مهمتر از همه خیلی خیلی بیش از اینها به هم اعتماد داریم. اینها هر کدوم به تنهایی میتونه ستون محکمی برای از هم نپاشیدن یک رابطه باشه. ما همه اش رو داریم.
یاور همیشه ماندگارم، همیشه در کنار تو خواهم ماند. در سختی و آرامش...
باران عشقت
در کوچه های تولید مثل من
می بارد
و تو رعد می غری.
...
در چهره ات ماه می تابد
عمق جنگل در چشمانت موج می زند
خم می شوم و هر سلول پوستم
-که تو را می چشد-
مست می شود
لبانم باز از بوسه ات
می شکفد.
و فکر میکنم
تمام طبیعت باغستانیست
که تو را برای من
و مرا برای تو
جفت کرده...
جفت؟ ... نه!...
ما یک نفریم.


تقدیم به یارو یاور زندگیم یکتای عزیزم
نوشته شده توسط مهرداد در شنبه چهاردهم بهمن 1385 ساعت 17:16 موضوع | لینک ثابت
ماه من غصه نخور زندگی جذر و مد داره
دنیامـون یـه عـالمه آدم خوب و بد داره
ماه من غصه نخور گریـه پناه آدماس
تر و تازه موندن گل مال اشک شبنماس
ماه من غصه نخور زندگی بی غم نمی شه
اونـی که غصه نداشته باشه آدم نـمی شه
ماه من غصه نخور دنیا رو بسپار به خـدا
هردو مون دعا کنیم تـو هم جدا مـنم جدا

تقدیم به ماه خودم یکتای عزیزم
نوشته شده توسط مهرداد در جمعه ششم بهمن 1385 ساعت 17:48 موضوع | لینک ثابت
من و تو با هميم ولي ....
بين ما سكوت حكم ميكنه
من و تودور از هميم ولي ....
بين ما عشق حكومت ميكنه

ای کاش میدونستی
چقدر چشمانت را گریستم و تا کجای شب در گیسوان تو سرگردان بودم
من هرشب از کوچه ی خود بیرون میزنم وبه دنبال یک جرعه ی توتمام میخانه های
شهر را میگردم اما ....
افسوس و هزاران بار افسوس ....
یکتا جان دوستت دارم
نوشته شده توسط مهرداد در جمعه ششم بهمن 1385 ساعت 17:43 موضوع | لینک ثابت
چقدر سخته توی چشمای کسی نگاه کنی که تمام مهرت رو دزدیده و به جاش یه زخم همیشگی به قلب تو هدیه داده و به جای اینکه لبریز از کینه و نفرت بشی حس کنی که هنوز دوستش داری... چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر اوار غرورش همه وجودت له شده... چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش جز سلام چیزی نتونی بگی... چقدر سخته گل ارزوهاتو توی باغ دیگه ایی ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اروم زیر لب بگی گل من باغچه نو مبارک...
شاید روزی در دنیای دیگر دستهای سردم را بگیری ....
نمی دانم شاید ....
شاید ....
نوشته شده توسط مهرداد در جمعه ششم بهمن 1385 ساعت 17:38 موضوع | لینک ثابت
سال ۲۰۰۷ میلادی را به تمام هموطنان عزیز بخصوص ارامنه تبریک می گویم
2007
نوشته شده توسط مهرداد در شنبه نهم دی 1385 ساعت 19:47 موضوع | لینک ثابت
شهر تو کجای اين زمين بود
نوشته شده توسط مهرداد در پنجشنبه هفتم دی 1385 ساعت 19:46 موضوع | لینک ثابت

خدایا تو بگو من چطور فقط عاشق توباشم
بگو چطور اسیر این دنیای مادی نشم
از عشق تو دم میزنم ولی هزاران بار دور ازتو هستم
عاشق تو خودش را درگیر دنیا نمی کنه
عاشق تو فقط تورا می بینه وابسته به قراردادهای دنیایی نیست
عاشق تو غمگین نیست از نارسایی های مادی ،
تورا دارد و بس و سیراب سیراب ازهمه چیز
اخه من کجا اینچنینم
دوست دارم تورا ،دوست دارم عاشق واقعی باشم
ولی همچنان سرگردانم اسیر مسائل مادی هستم دم از عشق تو می زنم
ولی تا یه مشکلی پیش میاد کم میارم کسی نیست کمک کنه احسای تنهای
میکنم
یادم میره تو کس بی کسونی تو همه کس منی کسی که تورا داشته باشه
دیگه احتیاج به هیچ کس نداره
ای خدا فقط تو هستی وبس تنها تو حقیقتی هر چیزی غیر از تو عاری از حقیقته
نوشته شده توسط مهرداد در پنجشنبه هفتم دی 1385 ساعت 19:39 موضوع | لینک ثابت
بی اشک چشمان تو نا تمام است ، و نمناکی جنگل نا رساست
دستانت را می گشایی گره ی تاریکی می گشاید
لبخند می زنی ،رشته ی رمز می لرزد
می نگری ، زسایی چشمانت حیران می کند
بیا با جاده پیوستگی برویم...
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خللوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
نوشته شده توسط مهرداد در پنجشنبه هفتم دی 1385 ساعت 19:36 موضوع | لینک ثابت
با دلی پر عشق سویت می روم وای بر من بر کویــرت می روم
گر که بینی در رخک آشفتگی از غمی پر رنج رویم میـــــــدرم
بوسه ی آخر چو از یادم گذشت گوید این دل کاش می شـــد باورم
کاش می شد باورم یارم برفت من چو کفتر لیـک بی بال و پــرم
جز صدایی آشنا گوشــــــم ندید خلق می گویـد که من کور و کرم
عاشقی پرسید از من کی فتی؟ میکنب پاک این دلت با صد درم؟
گفتم ای مردان بی درد فراق می خرم من درد هجران می خرم
لحظه ای ساکت نمانم ای مسیح تا بیابم من نفیسا ، ســـــــــــرورم

نوشته شده توسط مهرداد در پنجشنبه هفتم دی 1385 ساعت 19:32 موضوع | لینک ثابت
من آن گلبرگ مغرورم که مي ميرم ز بي آبي
ولي با خفت و خواري پي شبنم نمي گردم